تبلیغات اینترنتیclose

انجام پایان نامه ارشد

پیچک ( نجمه زارع )
پیچک ( نجمه زارع )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 4 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |


هر چه این احساس را در انزوا پنهان کند
 می تواند از خودش تا کی مرا پنهان کند؟

عشق، قابیل است؛ قابیلی که سرگردان هنوز
 کشته خود را نمی داند کجا پنهان کند!

 در خودش، من را فرو خورده ست، می خواهد چه قدر
 ماه را بیهوده پشت ابرها پنهان کند؟!

  هرچه فریاد است از چشمان او خواهم شنید!
 هر چه را او سعی دارد بی صدا پنهان کند...

 آه!، مردی که دلش از سینه اش بیرون زده ست
حرف هایش را، نگاهش را، چرا پنهان کند؟!!

 خسته هرگز نیستم، بگذار بعد از سال ها
 باز من پیدا شوم، باز او مرا پنهان کند..

 

 نجمه زارع

برچسب ها : هر چه این احساس را در انزوا پنهان کند(نجمه زارع),

موضوع : اشعار نجمه زارع-5, | بازديد : 807

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 4 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

زخمم بزن، که زخم مرا مرد میکند
اصلا برای عشق سرم درد می کند
 
زخمم بزن که لا اقل این کار ساده را
هر یار بی وفای جوانمرد می کند
 
آن جا که رفته ای خودمانیم هیچ کس
آن چه دلم برای تو می کرد میکند؟
 
در را نبسته ای که هوای اتاق را
باد خزان حوصله دلسرد میکند
 
فردا نمی شوی که نمی دانی عشق تو
دارد چه کار با من شبگرد می کند
 
خاکستر غروب تو هرروز در افق
آتش پرست روح مرا زرد می کند
 
عاشق بکش که مرگ مرا زنده میکند
زخمم بزن که زخم مرا مرد می کند

 

نجمه زارع

برچسب ها : زخمم بزن، که زخم مرا مرد میکند( نجمه زارع),

موضوع : اشعار نجمه زارع-5, | بازديد : 807

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بعید نیست سرم را غزل به باد دهد
و آبروی مرا در محل به باد دهد

بعید نیست و بگذار هرچه می خواهد
قبیله ام به دروغ و دغل به باد دهد

زبان سرخ و سرسبز و چند نقطه ...، مرا
دو صد کنایه و ضرب المثل به باد دهد

قفس چه دوره ی سختی ست ، می روم هرچند
مرا جسارت این راه حل به باد دهد

چقدر نقشه کشیدم برای زندگی ام
بعید نیست که آن را اجل به باد دهد

 

 نجمه زارع

برچسب ها : بعید نیست سرم را غزل به باد دهد (نجمه زارع),

موضوع : اشعار نجمه زارع-5, | بازديد : 714

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
 که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

 بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم
 فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را

 به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
 تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

 دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
 چرا باید چنین باشد؟... نمی‌فهمم سبب‌ها را

   بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم
که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را

 

 
نجمه زارع

 

 

برچسب ها : به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را (نجمه زارع),

موضوع : اشعار نجمه زارع-5, | بازديد : 768

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

خورشید پشت پنجره ی پلک های من
من خسته ام ! طلوع کن امشب برای من

می ریزم آن چه هست برایم به پای تو
حالا بریز هستی خود را به پای من

وقتی تو دل خوشی ، همه ی شهر دل خوشند
خوش باش هم به جای خودت هم به جای من

تو انعکاس من شده ای ... کوه ها هنوز
تکرار می کنند تو را در صدای من

آهسته تر ! که عشق تو جرم است ، هیچ کس
در شهر نیست با خبر از ماجرای من

شاید که ای غریبه تو همزاد من باشی
من ... تو ... چقدر مثل تو هستم ! خدای من !!

  

نجمه زارع

برچسب ها : خورشید پشت پنجره ی پلک های من (نجمه زارع),

موضوع : اشعار نجمه زارع-5, | بازديد : 701

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

می رسم، اما سلام انگار یادم می رود
شاعری آشفته ام هنجار یادم می رود

 با دلم اینگونه عادت کن بیا بر دل مگیر
بعد از این هر چیز یا هر کار یادم می رود

من پر از دردم پر از دردم پر از دردم ولی
تا نگاهت می کنم انگار یادم می رود

راستی چندیست می خواهم بگویم بی شمارـ
دوستت دارم، ولی هر بار یادم می رود

 مست و سرشاری ز عطر صبح تا می بینمت
وحشب شب های تلخ و تار یادم می رود

شب تو را در خواب می بینم همین را یادم است
قصه را تا می شوم بیدار یادم می رود

من پر از شور غزل های تو ام اما چرا
تا به دستم می دهی خودکار یادم می رود؟

 

نجمه زارع

برچسب ها : می رسم، اما سلام انگار یادم می رود (نجمه زارع),

موضوع : اشعار نجمه زارع-5, | بازديد : 809

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

همان اول دلم را در تب و تاب آفريد
خاک بود اما مرا از آتش و آب آفريد

کفشهاي کهنه تنهايي ام را جفت کرد
نيمه گم کرده من را چه ناياب آفريد

مانده ام حافظ تو را در چندمين دفتر سرود
مانده ام سعدي تو را در چندمين باب آفريد

آستين بالا زد امشب پلکهايم تا تو را آنچناني
که خودش مي خواست در خواب آفريد

ماه نيم ديگرش را جستجو کرد و نيافت
بعد جاي آن خودش را در دل آب آفريد

 

نجمه زارع

برچسب ها : همان اول دلم را در تب و تاب آفريد (نجمه زارع),

موضوع : اشعار نجمه زارع-5, | بازديد : 624

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

من نيستم مانند تو، مثل خودم هم نيستم
تو زخمي صدها غمي ، من زخمي غم نيستم

با يادگاري از تبر، از سمت جنگ آمدي
گفتم چه آمد بر سرت ، گفتي که محرم نيستم

مجذوب پروازم ولي ، دستم به جايي بند نيست
حالا قضاوت کن خودت ، من بي گناهم!

نيستم با يک تلنگر مي شود، از هم فروپاشي
مرا نگذار سر بر شانه ام ، آنقدر محکم نيستم

خواندي غزلهاي مرا، گفتي که خيلي عاشقم
اما نمي دانم خودم ، هم عاشقم هم نيستم

   

نجمه زارع

برچسب ها : من نيستم مانند تو، مثل خودم هم نيستم(نجمه زارع),

موضوع : اشعار نجمه زارع-5, | بازديد : 695

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

تصویر ماه را کسی از چاه می‌کشد
شب رو به کوفه می‌کند و آه می‌کشد

سمت وقوع فاجعه‌ای تازه پا گذاشت
مرد غریبه‌ای که به دروازه پا گذاشت

افتاد ماه روی زمین و جنازه شد
تاریخ زخم کهنه‌اش انگار تازه شد

این سوگِ بادهاست که هی زوزه می‌کشند
در شهر، گرگ‌ها به زمین پوزه می‌کشند

حالا دوباره کوفه سراسر کبود شد
پهلوی نخل‌های تناور کبود شد

تو می‌رسی و فاجعه آغاز می‌شود
درهای دوزخ از همه جا باز می‌شود

بیهوده است موعظه در گوش مرده‌ها
این شهر خواب رفته در آغوش مرده‌ها

در گوش با صدای تو انگشت می‌کنند
فریاد می‌زنی و به تو پشت می‌کنند

افکار مرده در سرشان خاک می‌خورد
در خانه‌اند و خنجرشان خاک می‌خورد

در دستشان چه هست به جز چند مشتِ سنگ
رد می‌شوی و پاسخ تو سنگ پشت سنگ

رو می‌شوی و پنجره‌ها بسته می‌شوند
سمت سکوت حنجره‌ها بسته می‌شوند

ماندی، کسی ندید تو را کوفه کور شد
شب، خانه کرد و شهر پُر از بوف‌کور شد

روی تن تو این‌همه کرکس چه می‌کنند
با تو سرانِ خشک مقدس چه می‌کنند

حالا که از مبارزه پرهیز کرده‌اند
خنجر برای کشتن تو تیز کرده‌اند

شب می‌شود تو می‌رسی و ماه می‌رود
در آسمان کوفه، سَرَت راه می‌رود

تصویر ماه را کسی از چاه می‌کشد
شب رو به کوفه می‌کند و آه می‌کشد

 

نجمه زارع

برچسب ها : تصویر ماه را کسی از چاه می‌کشد (نجمه زارع),

موضوع : اشعار نجمه زارع-5, | بازديد : 738

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

شبیه قطره بارانی که آهن را نمی فهمد
دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی فهمد

نگاهی شیشه ای دارم، به سنگ مردمک هایت
الفبای دلت معنای «نشکن»! را نمی فهمد

هزاران بار دیگر هم بگویی «دوستت دارم»
کسی معنای این حرف مبرهن را نمی فهمد

من ابراهیم عشقم، مردم اسماعیل دلهاشان
محبت مانده شمشیری که گردن را نمی فهمد

چراغ چشمهایت را برایم پست کن دیگر
نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی فهمد

دلم خون است تا حدی که وقتی از تو می گویم
فقط یک روح سرشارم که این تن را نمی فهمد

برای خویش دنیایی شبیه آرزو دارم
کسی من را نمی فهمد، کسی من را نمی فهمد

 

 

نجمه زارع

برچسب ها : شبیه قطره بارانی که آهن را نمی فهمد (نجمه زارع),

موضوع : اشعار نجمه زارع-5, | بازديد : 900

صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد